زاغکی قالب پنری دید
زاغکی قالب پنری دید
ای بابا...
کجا داری می ری ؟
عصبی نشو...
چرا داری مطالب رو رد می کنی ؟
من که هنوز شروع نکردم...
این زاغک با اون زاغک فرق می کنه...
این سریه ی جدیدشه...
حالا یه لبخند بزن ، گره ی ابرو ها تو باز کن و داستان ما رو با روحیه ی باز بخون ...
زاغک اینبار قالب پنیری دید به دهن نگرفت و او نپرید

گفتم که این داستانش فرق می کنه.
قصه از اونجایی شروع می شه که یه روز بابا زاغی با یه آنتن جدید به خونه می یاد ؛ آنتنی که قراره همه شبکه های تلویزیون رو عین آینه نشون بده (ولی بین خودمون بمونه ، جایی درز نکنه...ها...این آنتن ، شبکه های جنگل های آمازون رو هم عین آینه نشون می ده )
از وقتی پای شبکه های جنگل های اون ور آبی به خونه زاغی باز شده ، زاغی ما از این رو به اون رو شده.
حالا دیگه بر و بچه های جنگل رو هم تحویل نمی گیره ، غلط نکنم دنبال زاغ دختر می گرده ؛ آخه تازگیا خیلی مشکوک می زنه .
مامان زاغی می گه هر روز یه ساعت جلوی آینه وایمیسته و با پرای سرش ور می ره !!! (از شما چه پنهون ، خودم همین چند وقت پیش دیدم که پراشو تیفوسی زده یا به قول ننه زاغی بچه اش رو برق گرفته )
گاهی هم با منقارش ور میره می گه میخوام عملش کنم تا عین نوک گنجیشک بشه (واه...واه...چه حرفا)
چند وقت پیشم پراشو رنگ زده بود آخه به قول خودش می خواست عین طاووس رنگارنگ بشه (آره جون خودش ، حتما زاغ دختره گفته که زاغ پسر خوش تیپ و قشنگ می خوام ، اینا رو می گه که ما رو رنگ کنه نمی دونه که ما خودمون زغال فروشیم )
چند وقتی هم هست که یه فکر پست دیگه توی سرشه آقا می خواد مثل باربی و کن خوش اندام بشه (بابا خوش اندام، بابا خوش هیکل )
چند هفته است که مامان زاغی و بابا زاغیه بیچاره رو عاصی کرده و لب به غذا نمی زنه و مدام میگه رژیم دارم (آخه کسی نیست که به این بگه پشه چیه که فشار خون داشته باشه )
حالا بریم سر اصل ماجرا...
زاغک اینبار قالب پنیری دید به دهن نگرفت و او نپرید
بر درختی نشست و با گوشه ی چشم به پنیر و روبهک نگریست

چیه ؟ !
کف کردی ؟!
نکنه به همین زودی یادت رفت ،همین الان گفتم که زاغی توی رژیمه...
روبهک بیچاره هم مثل شما کف کرده ، فکر می کنه توی خواب و رویا سیر می کنه . خودمونیم آ... اگه منم جای روبهک بودم باورم نمی شد بعد این همه سال یه دفه داستان بخواد عوض بشه...

روبهک جلو رفت و سلام داد ، اما این زاغی چش سفید انگار نه انگار که بهش سلام دادن ، با گوشه ی چشم نگاش کرد و پراشو باز کرد و رفت.

یک هفته از این ماجرا گذشت ؛ یه روز زاغی در حالی که پرواز می کرد سرش گیج خورد و عین خمیر کف جنگل پهن شد (وای خدا...بچه ی مردم از دست رفت...)
چیه ؟
چرا بغض کردی ؟
چرا می خوای گریه کنی ؟
اشکاشو ببین چطور سرازیر شده...
خیالت راحت نمرده ، این هفت تا جون داره ، بردنش بیمارستان...
حالا اشکاتو پاک کن آخه می خوام ادامه اش رو بگم...
خلاصه بعد از هزار دنگ و فنگ و دادن هزار جور آزمایش معلوم شد که مشکل از غذا نخوردنشه (حقشه ... می خواست آروزوی باربی شدن رو نکنه تا حالا روی تخت بیمارستان بستری نشه و هزار کوفت و زهر مار بهش تزریق نکنن که سیستم ایمنی آقا قوی بشه...)
روبه مهربان قصه ی ما پای تخت او برفت و کرد آواز
گفت : چه شد آن پر و بال قشنگ آن صدا و آن دم و آواز قشنگ
تو خوش آواز بودی و خوش خوان نبدی بهتر از نو در مرغان
راغی خیلی خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت. اشک توی چشاش حلقه زده بود ( آخ جون...من می میرم واسه صحنه های رمانتیک...) آهی کشید و گفت : متأ سفم.
روبهک خندید ؛ جلو اومد و هدیه ای رو که آماده کرده بود جلوی زاغی گذاشت و بهش گفت : بازش کن
زاغی با اشتیاق تمام یازش کرد اگه گفتی توش چی بود ؟
باورتون نمی شه یه قالب پنیر بود....

اینم از قصه ی ما که تموم شد دیگه.
چیه....
خب تموم شد دیگه...
بابا گفتم تموم شد...
منتظر چی هستی ...
نکنه ....
ای کلک...
نخیرم از این خبرا نیست ، زاغی هنوز بچه اس ، دهنش بوی پنیر می ده ، مامان زاغی حالا حالاها واسش پراشو بالا نمی زنه...
فقط یادتون باشه یه وقت شما هوس باربی شدن به سرتون نزنه.
قصه ی
ما به سر رسید ، زاغی هم به پنیرش رسید.

وبلاگ افسران جوان جنگ نرم استان سيستان و بلوچستان.